وایساده بودیم دم اسنک آرمین مثل خیلی وقتای دیگه که یهو یاد قدیما می کنیم و وسط خیابون بی خیال از تمام دنیا شروع می کنیم به هر هر و کر کر کردن و اینقدر می خندیم که توجه همه بهمون جلب میشه که دوتا پسر اومدن بهمون گفتن بیاین بامون دوست شین و خلاصه تا غذاشون آماده میشد وایسادن به لاس زدن با ما دوتا که تو یه دنیای دیگه بودیم و داشتیم اصن از یه زندگی دیگه حرف می زدیم و میخندیدیم. غذاشون که آماده شد سوار موتورشون شدن و رفتن مام رفتیم رو یکی از صندلیا نشستیم و شروع کردیم باز همون حرفا رو زدن و خندیدن که یهو یه پسره که به نظر خیلیم جوون بود اومد جلو و گفت دانشجو اصفهان هستین؟ یه نگاه به هم کردیم گفتیم ای باباااا، بی خیال تورو خدا. گفت سال 80 من با یه دختر خانمی که دانشجوی اصفهان بود از همین طریق دوست شدم، چهار سالی که اینجا دانشجو بود با هم دوست بودیم و خیلی هم همو دوست داشتیم تا این که درسش تموم شد و رفت و نتونستیم با هم ازدواج کنیم، چشامون چارتا شد چی میگه این خدایا؟ الان خانمم و دوتا بچه هام تو ماشین نشستن، اونم ازدواج کرده و بچه داره. اما هنوز که هنوزه نه اون زندگی درستی داره نه من. تا تو این شهر هستین سالم زندگی کنین، فردا روزی می خواین از این شهر برین. و رفت.
قلبمون وایساد، دوتامون خشکمون زد نه تنها خنده دار و شوخی نبود بلکه می تونستیم همون جا بشینیم و یه دل سیر گریه کنیم.
کاش برمیگشت که میپرسیدم که چرا با هم ازدواج نکردین؟ کاش میگفتم جیگرم کباب شد کوفتم شه این خنده ها...
قلبم هنوز داره تند میزنه، آتیش گرفتم واسه قلبش..
+ و کاش من نخوام همچین داستانی رو از زندگی خودم واسه یه دانشجوی دیگه تعریف کنم...
برچسب: 0 0363636364,
نویسنده: رضا احمدپور